اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

2 روز در قصر شیرین

4 شنبه بعد از ظهر رفتیم قصر شیرین خونه آقاجون اینا (بابای بابایی) تا جمعه بعد از ظهر اونجا بودیم این سری که رفتیم هوا خیلی خوب و بهاری بود بخاطر همین چند بار بیرون رفتیم به تو که حسابی خوش گذشت(البته به ما هم خیلی خوش گذشت)  چون بیشتر  تو خونه ایم و بیرون نمیریم.اینجا هوا سرده و قابل بیرون رفتنهای اینجوری نیست برای خودت هم خاک بازی کردی هم رفتی پیش گوسفندا و نگاشون کردی  عکسهای قشنگی ازت انداختم که میذارم تا بعدا ببینی و لذت ببری ازشون این عکسم بخاطر آسمون زیبا و نخلها گذاشتم   ...
29 دی 1392

یک هفته از رفتن آلا گذشت

روزا عین برق و باد میگذرن هفته پیش این موقع آلا بودش و مطمئنا هزار امید و آرزو داشت هیچ وقت فکرشم نمیکرد قراره شبش با چه طرز وحشتناکی از زندگی خداحافظی کنه کاش حداقل وقت اینو میداشت از اونایی که دوستشون داره خداحافظی کنه هر جور که بود 1 هفته از رفتنش گذشت ولی من هنوز درست وحسابی نتونستم با این قضیه کنار بیام هر لحظه که یادش میافتم بی اختیار اشکم راه میگیره هرلحظه به یادتم خداحافظ عزیزم ...
23 دی 1392

بالاخره برف اومد

از دیشب حسابی داره برف میباره قبل از این 2 بار برف اومد ولی خیلی کم بود و زود آب شد اما این سری خوب بارید من و اهورا همش چسبیدم به پنجره و بیرون رو نگاه میکنیم خیلی قشنگه وقتی رفتم رو پشت بوم برفای روی دیش رو پاک کنم چند تا عکس از بیرون گرفتم وقتی حمید برگشت خونه از بالا یه عکس ازش انداختم بعد از ظهر خواستیم بریم بیرون اما اهورا خواب بود به زور بیدارش کردیم اولش لج کرد که نمیام بعد که راضی شد برقمون رفت بدون برقم در باز نمیشد بریم بیرون آخه خواستیم با ماشین بریم دیگه نرفتیم به جاش بابایی رفت و کمی برف آورد تو خونه گذاشتیم تو سینی تو و بابایی نشستین آدم برفی درست کردین هرچند آدم برفی که بابایی د...
21 دی 1392

اهورا و دو قلوها

دیروز یکی دو ساعت تا خونه عمه من رفتیم دختر عمم که دوتا دختر دوقلو داره اونجا بود  اسم دختراشم ستایش و نیایش نیایش سفید و خوش اخلاق بود و همش کنار اهورا مینشست  ولی ستایش سبزه و کمرو.اصلا پیش ما نیومد همش چسبیده بود به عمه ام اینم چند تا از عکساشون اینم یه عکس دو نفره از اهورا ونیایش قربون پسرم برم که با چه عشقی به نیایش نگاه میکنه ...
21 دی 1392

حالم بده

دیشب 1 مسیج برام اومد که توش پرسیده بود آلا اقبال رو میشناسی؟ در جوابش فرستادم آره صمیمی ترین دوست دوران راهنماییم بود چطور مگه؟ تا دوباره جواب بده همش تو ذهنم داشتم به این جوابها فکر میکردم که الان میگه دیدمش بهت سلام رسوند یا داره ازدواج میکنه یا بچه اش این روزا دنیا میاد با خودم داشتم جوابایی که ممکنه بشنوم رو مرور میکردم که برام مسیج اومد دانشجو ساوه بوده امروز تصادف کرده فوت شده وااااااااااااای داشتم دیوونه میشدم برای یه لحظه قفل کردم بعد زدم زیر گریه اصلا باورم نمیشه از دیشب خیلی حالم بده دیشب تا صبح خوابشو دیدم.دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم آلا یکی از بهترین دوستام بود ولی چون بعد 1 سال دبیرستان...
18 دی 1392

خط خطی دیوار

آخه از دست تو چیکار کنم شیطووووووووووون نمیشه یه لحظه ازت غفلت کرد حتمادسته گلی به آب میدی   چند روز پیش به جای دفترت دیوار رو خط خطی کردی با پاکن پاک نشد مجبور شدیم با دستمال نم دار پاکش کنیم   اینم 2تا عکس از دسته گلت     خیلی از این نقاشیت خوشم اومد هرچند به این موضوع ربط نداره اما گفتم بذارمش اینو امروز کشیدی گفتی این سوسکه     الهی فدات بشم با این سوسک کشیدنت ...
15 دی 1392

بردیا کوچولو

هفته پیش عمو حیدر اینا(دوست بابایی وخانومش) اومدن خونمون برای اولین بار بود که با پسرشون(بردیا) اومدن خونمون بردیا کوچولو اولش همش خواب بود بعد که بیدار شد آروم و بیصدا فقط سقف رو نگاه میکرد  از اونجایی که ما خیلی آروم بودن تو رو  رو به یاد نداریم خیلی دلم میسوخت که اینقدر آرومه اما آخر شب تلافی کرد فکر کنم دلش درد میکرد اینم یه عکس از آقا بردیا خیلی سعی کردم با هم ازتون عکس بندازم اما اجازه ندادی و پشت میکردی دوربین   ...
15 دی 1392

حال این روزای اهورا

عزیزم کمی حال هر دومون بهتر شده اما شما تو این مدت خیلی کم غذا خوردی یا بهتره بگم تقریبا هیچی نمیخوردی با وجود مریض بودن و هیچی نخوردنت خیلی اذیتات بیشتر شده نمیدونم این انرژی رو از کجا میاری یه سره بهونه میگیری و لج میکنی خیلی بد اخلاق شدی خیلی لاغر شدی قبلا شکم داشتی  اما این مدت آبش کردی امیدوارم الان که داره سرماخوردگیت بهتر میشه این اخلاقت و غذا نخوردنتم بهتر بشه ...
14 دی 1392

اهورای فوتبالیست

پسر نازم الان که دارم این پست رو میذارم هر دوتامون حسابی سرماخوردیم عزیز دلم دیشب تا صبح تو تب سوختی ومنم با این حال بد خودم همش حواسم به تو بود پنج شنبه گذشته بابایی رفت فاتحه دایی یکی از دوستاش                         ما رو هم گذاشت خونه بابا جون(بابای من) بعداز ظهرش خاله و دختر خاله من (کوثر) اومدن اونجا کوثر که عشق فوتباله با خودش توپ پیرهن و کفش ورزشی آورد اول به زور تنت کردیم ولی بعد به زور از تنت درآوردیمش توپ رو هم سفت گرفته بودی به کسی نمیدادی لباس ورزشی رو با کلی سنجاق زدن اندازت کردیم چندتا عک...
8 دی 1392